سلطان محمد مطربي سمرقندي
140
تذكرة الشعراء ( فارسي )
و فضلا و شعرا مىگماشت و پيوسته مطمح نظر كيميا اثر ، طريق عدل و نصفت را مىداشت و آيهء كريمهء : إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ « 1 » را به آب زر ، مقدم بر طغراى مناشير دولت مىنگاشت و در ايام سلطنت او در قبّة الاسلام بلخ ، هيچكس را عيش تلخ نبود و آن كشور ، به اعتبار معمورى ، ياد از مضمون كريمهء : إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ الَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِي الْبِلادِ « 2 » مىداد . آخر الامر چشمزخم روزگار ، در كاروبار اقتدار او شكست آورد و سبب اين كسر آن بود كه به مضمون قول حكما كه گفتهاند : هركه سلطنت و رياست جويد ، او را خويش و پيوند نباشد ، قصد قتل پدر نمود ، قبل از آنكه به مقصود موصول گردد ، والد عاليش ، نداى : « ارجعى » را به سمع قبول تلقى نموده ، دامن از خاكدان جهان فانى ، افشانده ، به گلشنسراى باقى خراميده ، به مضمون بيت : بىدردسر نيزه و آمد شد پيكان * آن فتح كه مفتاح دلش بود برآمد آنگاه به جهت سعايت حريفان ناموافق ، قصد قتل سلاطينى كه اقرباى او بودند نمود و همه را در زمان يسير ، اسير گردانيده ، به درجهء شهادت رسانيد . بعد از صدور اين امور ، امراى عظام عالىمقام والد او را ، با وى اعتمادى نماند ، تخم عداوت او را ، در مزرع دل كاشته ، طريق عناد پيش گرفتند و حضرت سلطنت شعار ، اين معنا را دريافته ، قصد تسخير ايشان نموده ، يكيك را به بهانهاى مقتول مىگردانيد . بالاخره به مضمون : « سر در سر آن كنى كه در سر دارى » وقتى كه از ولايت زامن ، مراجعت نموده ، عازم سمرقند بود ، شبى در راه امير عبد الواسع بىباشليغ ، با جمعى متفق گرديده ، آن شهريار را تير زده شهيد ساختند ؛ فامّا فى الحقيقه ؛ بيخ و بنياد خود را برانداختند . لمؤلفه : به قصد خون ولىنعمت از چه كوشى ليك * يقين به روغن خود جوش مىزنى در ديگ فقير در به دو سلطنت آن حضرت ، به بارگاه فلك اشتباهش ، آمدوشد داشت . طبعش به غايت خوب بوده و به اشعار شيرين و گفتار نمكين ، عجايب ذوق مىنمود و گاهى خود نيز ، طريق گفتن شعر را ، مىپيمود و اين مطلع و رباعى از نتايج طبع لطيف اوست :
--> ( 1 ) . سورهء نحل ( 16 ) ، 90 . ( 2 ) . سورهء فجر ( 89 ) ، 7 و 8 .